نمی دانم به عقب می روم یا به جلو
فقط می دانم که می روم، و این نشان زندگیست . . .
شاید که بازگردم به دوران پاکی و سادگی، دورانی که تصورم از عشق و دوست
داشتن و تصورم از زندگی یک تصور روشن و زیبا از یک تصویر افسانه ای بود نه
یک هرج و مرج ناشی از هر کجا وزیدگی . . .
شاید که دست یابم به همه ی آنچه که در این چند سال از دست داده ام
شاید که این دورخیزی ست برای پریدن به جلو، پریدنی دیوانه وار . . .
نمی دانم به عقب می روم یا به جلو
فقط می دانم که می روم و این رفتن است که اصل ماجراست . . .
یک تصور باطل:
گفتن " دوستت دارم " آدمی را مقید به ماندن در کنار گوینده ی جمله می کند! ( و یا مشتاق؟! )
نمی خواهم از من دور شود!
آیا باید به او بگویم دوستت دارم؟ با تصور فوق آیا این یک ریا نیست؟!
فراتر اینکه:
" نمی خواهم از من دور شود " آیا خود زاییده ی دوست دشتن نیست؟
جاده ی در هم پیچیده ی تفکر و ترس . . .
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

هلیای من!
به شکوه آنچه که بازیچه نیست بیندیش...

تا تو به داد من رسی
من به خدا رسیده ام . . .
خوب آدم گاهی اوقات مجبوره برگرده حتی بدون معجزه!
سعی می کنم هر از چندگاهی آپ کنم ولی قول نمی دم
الانم اومدم که بگم ک. م. این برای توست:
Who is a friend?
A friend is...
A push when you're stopped,
A word when you're lonely,
A guide when you're searching,
A light when you go blind,
A glace of ice lemonade when you feel thirsty,
A color-drenched scene when you're in the dark,
A guarantee when you're uncertain,
A cheer when you fears,
A smile when you sad,
A song when you're glad,
A scene of trust when you're in deep rest,
Do we really have such a "FRIEND"?
...
http://shiny_shells_zone.royablog.com
من دارم تو چی؟؟؟
دیگر باز نمی گردد، چون روحی که در مرگ جاری گشته است، مگر به معجزه!
(" دیگر نمی توانم گفت " از تمام دوستانی که تا اینجا یار و همراه من بودند صمیمانه متشکرم
خداحافظتون!)
من به خودم می گویم که این انسانها، حتی با احساس ترین شان، حتی سرگردان ترین
شان در اندیشه، آری، حتی معروف ترین و دانشمندترین شان هم نتوانستند _ آگاهانه
یا غیر آگاهانه _ از این غریزه فرار کنند. غریزه ای کودکانه و ساده: نوشتن به منظور
جبرانِ جبران ناپذیر.
" کریستین بوبن "

لحظه های بی تو بودن می گذره
اما . . .
به سختی
بازآ
باز آمدن پرستو به آشیانه ی باد شرط ساده ای دارد
یکی بگوید این باد هر کجا وزیده ی بی وطن
پس کی . . . کی خسته
خسته کی خواهد شد؟!
( این چند خط یکی از دیوار نوشته های یک دوست خوبه نمی دونم از کیه ولی با اجازه ی دوستم اونو اینجا می نویسم)
Hor görme
Nerde boynu bükük bir garip görsen
Hor görme kim bilir ne derdi vardir
O garip halinde ne sirlar gizli
Onu bu hallere bir koyan vardir
Ah o garip halinde ne sirlar gizli
Onu bu hallere bir koyan vardir
Belki benim gibi sevdigi vardir
Madem yasamaya geldik dünyaya
Benim de herseyde bir hakkim vardir
Sevmiyorsan hor görme bari
Benim de senin gibi Allahim vardir
Nice ümit dolu hayat yolunda
Yolunu kaybetmis garip ne yapsin
Hersey haktan ama zulmetmek kuldan
Gönül bir zalimi sevdi ne yapsin
Gönül bir vefasiz sevdi ne yapsin
Madem yasamaya geldik dünyaya
Benim de herseyde bir hakkim vardir
Sevmiyorsan hor görme bari
Benim de senin gibi Allahim vardir
تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشمهایت
در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود!
با من بگو
از لحظه لحظه های مبهم کودکیت
از تنهایی معصومانه دستهایت
آیا می دانی
که در هجوم دردها و غمهایت
و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت
حقیقت دریاچه ی زلال نقره ای نهفته بود؟!
اکنون آمده ام
تا دستهایت را در پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپارم
و در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآورم
و اینک
شکفتن و سبز شدن در انتظار توست
در انتظار تو . . .
بازوانت را به مستی حلقه كن بر گردنم تا بلرزد زير بازوهای سيمينت تنم
چهره زيبای خود را از رخ من وا مگير جز به آغوش چمن يا دامن من، جا مگير
راز عشق خويش را آهسته خوان در گوش من جستجو كن عشق را در گرمی آغوش من
من تو را تا بیكرانها من تو را تا كهكشانها
از زمين تا آسمانها دوست دارم، میپرستم
من تو را همچون اهورا من تو را همچون مسيحا
همچو عطر پاك گلها دوست دارم، میپرستم
من تو را با هستی خود، با وجودم عاشقم با خون خود، با تار و پودم
من تو را با لحظههای انتظارم عاشقم با اين نگاه بیقرارم
من تو را همچون پرستو ياسمنها نسترنها
من تو را با آنچه هستی دوست دارم میپرستم
من تو را همچون پرستو ياسمنها نسترنها
من تو را با آنچه هستی دوست دارم میپرستم
1- دیروز یه فیلم
امروز یه نوشته
فردا شاید اتفاقی ساده . . .
هر روز یه چیزی پیدا میشه که بهم میگه عشق تخیلی کودکانه بیش نیست!
اما بی خیال اونچه که مهمه توی بخش دوم نوشته شده:
2- فردا تولد یکی از دوستای خوبم و پس فردا تولد بهترینمه
تولدشون مبارکه
از قدیم گفتن تا سه نشه بازی نشه، پس گوشاتونو بیارین جلو می خوام آروم درِ گوشتون بگم که:
3- آقا خبر . . .
خانم خبر . . .
عید از دَدَر میادش
( ریتمیک و با بشکن! )
خبر کوچولوی شادی بود نه؟!!!!!!!!!!
پس
عید همِگیتون مبارک

لب بر لب کوزه بردم از غایت آز تا زو طلبم واسطه ی عمر دراز
لب بر لب من نهاده می گفت به راز مِی خور که بدین جهان نمی آیی باز
" حکیم عمر خیام "
یک لحظه بودن برای دیگری ، دگرگون می کند همه ی بود و نمود را.
" کریستین بوبن "
به مرده ها حسودیم می شه، آرامشی دارند که زنده ها تا زنده اند از آن بی بهره اند
شاید مرگ آنطور که فکر می کردم واقعا سخت و ترسناک نباشه
حتی شاید خیلی هم لطیف و زیبا باشه!
حیف که یک تجربه ی بی بازگشته اگر نه همین الان تجربه اش می کردم . . .
یادم باشه عید یک سری به قبرستان بزنم!
I have said nothing
Because there is nothing I can say
That would describe how I feel
As perfectly as you deserved it
"Kyle Schmidt"
Happy valentine

در تردید بودن یا نبودن
نگران بر هزار تویی که زندگی اش نامند
آغاز و انجام آن یکی ست
و زندگان
محکومین به سرگردانی در آن
تا چه عایدشان گردد!
از چه بدینسان محکوم گشته اند؟!
کس نمی داند . . .
تو چون بودی ، با تو تنها بودم
تو خاموش و من هم گویا بودم
تو چون رفتی ، من سراپا دردم
چو باز آیی ، خاکستر سردم
***
نه آن ابرم که دهم به جهان ثمری
نه آن برقم که بود به سرم شرری
مگر دودم یا رب !
نه آن بادم که گلی شکفد ز دمم
نه آن رنجی که خوشی بود از عدمم
چه نقشی بودم یا رب!

تو کافردل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم
که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
Neyleyim sen yoksan eğerSahilleri kırlarıNeyleyim sen yoksan eğerYazı kışı baharı Neyleyim sen yoksan eğerDünyanın servetiniNeyleyim sen yoksan eğerAhiretin cennetini Nede haklıymış meğer aşk uğrana yalanlarSende beni yakıp gittin geçen yıl bu zamanlar Elimde yok adresinŞimdi bilmem nerdesinAşkımın ödülü müydüHabersizce gidişin Sana öyle hasretimBu temmuz akşamındaNeyleyim sen yoksan eğerNeyleyim istanbul'da Nede haklıymış meğer aşk uğrana yalanlarSende beni yakıp gittin geçen yıl bu zamanlar روزی که از تو جدا شم روز مرگ خنده هامه
روز تنهايی دستام فصل سرد گريه هامه
توی اون کوچه غمگين جای پاهای تو مونده
هنوزم اون بيد مجنون عکس قلبت رو پوشونده
بعدِ تو گريه رفيقم غمِ تو داده فريبم
حالا من تنها و خسته توی اين شهر غريبم
Şu dağlarda kar olsaydım olsaydımBir asi rüzgâr olsaydım olsaydımArar bulur muydun beni beniSahipsiz mezar olsaydım olsaydım Şu yangında har olsaydım olsaydımAğlayıp bizâr olsaydım olsaydımBelki yaslanırdın bana banaMahpusta duvar olsaydım olsaydım Şu bozkırda han olsaydım olsaydımYıkık perişan olsaydım olsaydımYine sever miydin beni beniSimsiyah duman olsaydım olsaydım Şu yarada kan olsaydım olsaydımDökülüp ziyan olsaydım olsaydımBu dünyada yerim yokmuş yokmuşKeşke bir yalan olsaydım olsaydım
آخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم گفت:من که دوستت
ندارم پس چرا به من هديه مي دهي!؟ گفتم:بر سر هر گوري صليبي مي نهند
اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز زيرا آنجا گورستان عشق من است
می خواهم در جنگلی از درختان کاج خاکم کنند
تا عطر سوزنی کاجها همیشه با من باشد
مثل نگاه تو
که تا خاموشی واپسین فانوس افروخته ی دنیا
با من است
تا حالا یک بوته ی گل وحشی یا یک جوانه ی علف رو دیدی که برای
رسیدن به آفتاب سنگفرش خیابون رو شکافته باشه؟
من زیاد دیدم و هر بار گفتم عجب اراده یی! چنین پیکر ظریف و
نحیفی و چنان قدرتی؟!
می خوام مثل اون بوته ی وحشی یا اون جوانه ی علف باشم!
می خوام با وجود ظاهری شکننده اراده یی چون کوه داشته باشم.
اگه گفتی این اراده رو برای چی می خوام؟
برای اینکه فراموشت کنم!!!
من می تونم؟!!!!
سوی چشمانم را فروکُش:می توانم ببینمت،
گوش هایم را ببُر: می توانم بشنومت،
و بی پا می توانم به سویت بپویم،
و بی دهان نیز می توانم بخوانمت.
بازوهایم را ببُر، تنگ در برَت می گیرم
با دلم چنانکه با دستانم،
قلبم را از تپیدن بازدار،مغزم خواهد تپید.
و اگر در مغزم آتش افکنی،
تو را در خونم با خود خواهم برد.
" راینر ماریا ریلکه "
پنهان نشدن
از امور زمانه
به عشق
البته
از عشق نیز
به امور زمانه
پنهان نشدن.
" اریش فرید "
چقدر زیبا گفته نه؟!
اما تو از امور زمانه به عشق پنهان شدی
و من از عشق به امور زمانه!
1
تنها این دو، تو را از جمله ی دردها می رهاند
( اکنون برگزین! )
مرگ زود هنگام
یا عشق طولانی؟
2
جهان آرام نمی ماند
شب روز روشن را دوست می دارد-
« من می خواهم » طنین خوشی دارد
و خوشتر از آن
« من دوست می دارم »
3
« زن دلخواهت را به چنگ آور! »
مرد چنین می اندیشد.
زن به چنگ نمی آورد، می رباید.
4